چگونه یک مهندس مکانیک یک بازاریاب میشود؟!؛ حرف زدن با خویشتن، یا
-
تاریخ: 1405/6/7 ساعت: 7:20
دو ساعت اینترنت، با یک کارت، آن صدای قیییژژژژژژژ اتصال دایال آپ و سرعت یواش برای رسیدن به یک دنیای تازه و پر از پیچیدگی به اسم وبلاگ. کدهایی که بنظرم خیلی عجیب می آمدند و وبسایتهایی همیشه دوست داشتم بدانم چطور کار میکنند. در کل دنیای دیجیتال برایم خیلی جالب بود و شاید هنوز هم هست.الان که فکر میکن...
نوشتن یا ننوشتن مسئله همیشه همان بوده که هست
-
تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 6:50
این روزها روی یک پروژه ای کار می کنم که در باب نوشتن است. چیز نسبتا جالبی ست. یک طورهایی هم دوستش دارم. مثلن الان من می توانستم همین را آنجا بنویسم... اما بعضی چیزها جایشان را به بعضی چیزهای دیگر هرگز نخواهند داد.البته نه اینکه آنجا ننویسم، اتفاقن می نویسم. منتها بعضی چیزها را هرچقد آدمهای کمتری بخو...
حرف زدن با خویشتن یا؛ بررسی نحوه یک مهندس مکانیک یک بازاریاب میشود
-
تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 6:50
هفده سالم بود، ینی حدودهای پانزده سال پیش، یا به عبارتی سالهای 82 و 83، باور بفرمایید آن وقتها اینترنت و کلا فضای آنلاین خیلی با چیزی که امروز میبینید تفاوت دارد. خصوصا برای من که از همان ابتدا، و البته در کنار وقت گذرانیهای رایج آن زمان، دنبال چیزی بیشری در اینترنت بودم و اولین گام برای یک همچین ...
چای با طعم اسپرسو
-
تاریخ: 1404/9/29 ساعت: 17:36
چای با طعم اسپرسو یادم نمی آید سفر از کجا شروع شد. مثل خواب، که هیچ وقت نمی فهمی چه وقت خوابت برده است، درست به همان ابهام. اما یادم هست که در مسیر، هرچه بیشتر پیش می رفتیم، خنکای هوا ریه هایم را بیشتر پر می کرد. مسیر، پر بود از درختان سبز بلند و درختان پهن برگ که برگشان به رنگ سرخ بود و درختان نارن...
حرف زدن با خویشتن، یا چگونه یک مهندس مکانیک یک بازاریاب میشود؟!
-
تاریخ: 1404/9/4 ساعت: 21:21
هفده سالم بود، ینی حدودهای پانزده سال پیش، یا به عبارتی سالهای 82 و 83، باور بفرمایید آن وقتها اینترنت و کلا فضای آنلاین خیلی با چیزی که امروز میبینید تفاوت دارد. خصوصا برای من که از همان ابتدا، و البته در کنار وقت گذرانیهای رایج آن زمان، دنبال چیزی بیشری در اینترنت بودم و اولین گام برای یک همچین ...
حرف زدن با خویشتن، یا چگونه یک مهندس مکانیک یک بازاریاب میشود؟!
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:52
هفده سالم بود، ینی حدودهای پانزده سال پیش، یا به عبارتی سالهای 82 و 83، باور بفرمایید آن وقتها اینترنت و کلا فضای آنلاین خیلی با چیزی که امروز میبینید تفاوت دارد. خصوصا برای من که از همان ابتدا، و ال
برفراز ِ تپه های پر نشیب
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 1:41
یکی پس از دیگری ویرانه ها درست مانند بزرگترین امپراتوری ها فرو می ریختند و پرنده ی کوچکی آواز سر می داد + نوشته شده در بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت توسط آقای دال |
نوشتن یا ننوشتن مسئله همیشه همان بوده که هست!
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 1:41
این روزها روی یک پروژه ای کار می کنم که در باب نوشتن است. چیز نسبتا جالبی ست. یک طورهایی هم دوستش دارم. مثلن الان من می توانستم همین را آنجا بنویسم... اما بعضی چیزها جایشان را به بعضی چیزهای دیگر هرگز نخواهند داد. البته نه اینکه آنجا ننویسم، اتفاقن می نویسم. منتها بعضی چیزها را هرچقد آدمهای کمتری ب
چین و ماچین!
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 1:41
آی ... با توام بگذار دل بسپاریم به نوری که سوسو می زند از آنسوی دیوار به سوی من بیا برچسبها: شعر و چیزی شبیه + نوشته شده در دوم دی ۱۳۹۵ساعت توسط آقای دال |
کاش نمرده بودم
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 15:30
در آن راهرو چند در وجود داشت. 308، 309 و 310. این سه تا شماره روی درهای انتهایی نوشته شده بود. اولی نصفش روبروی آشپزخانه و نصف دیگرش روبروی راهروی ورودی بود. رنگ دیوارها آبی بود که به سبز می زد. درها نارنجی بودند. در هرکدام 5 جوان به فاصله ی نهایتا دو متر از هم زندگی می کردند. یعنی مجموعا 15 جوان دا...
دستهایت،
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 9:19
با یک ضرباهنگ بی تفاوت، روی صفحه خاموش و روشن می شود. اولین نشانه های ننوشتن. که جای قلم و کاغذ را که بیش از اینها شاعرانه بود پر کرده. و بی صداییش از صدای خودکار و مداد صدبار بدتر است روی کاغذ. باری ...... کسی نبود که شعر مرا بخواند و من از دست ننوشتن شکایت آورده ام به دست تو
Willkommen bei Märtyrer
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 9:19
بعد از آنکه آخرین سرباز تفنگش را بر زمین گذاشت پس از پژمردن دسته گلها که به نشانه بازگشت به من هدیه کرده بودی قبل از گفتن نخستین شعر به زبان آلمانی همان لحظه که آخرین رایش شقیقه اش را هدف گرفته بود و تاریخ مثل همیشه ورق می خورد فانوس کوچکی به نشانه اعتراض سوسو می زد و ناگهان شب شد
برخورد از نوع دوم
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 9:19
دستم را روی شانه ی کناری می زنم، سه بار، با طمانینه. بهش می گویم مرا می شناسی ....؟ در چشمان اینک گشادش با ترکیبی از تکبر و چیزهای خوب، به آن طریق عمیقانه نگاه می کنم. و با بارانی بلند کهنه از او می گذرم.
آن دو مرد
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 9:19
هوا تاریک بود و دو مرد داشتند در سکوت سیگار می کشیدند. کسی چیزی نمی گفت. به جز برگ هایی که بالا و پایین می پریدند و باد مثل رودخانه ای به جریانشان انداخته بود. و شاید برگ ها بودند که باد را به جریان می انداختند. کسی چه می داند. به هر حال دو مرد داشتند در سکوت سیگار می کشیدند. هوا سرد بود. باران آرام...
بازگشت به آعوش دیوارهای تو
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 9:19
فیس بوک و اینستاگرام و توییتر و اینا واس ما جا نمیشه ... هیچ جا خونه نمیشه. خیلی چیزا هم فقط توو خونه خود آدم جا میشه.
یک نوشته ی نه چندان هیجان انگیز
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 9:19
اگر از من می پرسید، باید بگم زندگی از حول و حوش (یا حول و هوش؟) بیست سالگی شروع می شود. حالا دو سال این طرف و آنطرف به جایی بر نمی خورد. چند وقت پیش تعطیلات بود رفته بودیم سفر. یعنی راستش را بخواهید در حال حاضر چیزی به اسم تعطیلات برای من معنی ندارد. همیشه تعطیل و همیشه مشغولم. به هرحال چند وقت پیش ...
شعری که به یغما برد
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 9:19
تو بگو .... اینبار تو بگو از چه باید نوشت از این گفتگوی تکراری؟ تکرار راه های نرفته؟ کدامشان را به بیرون راهی ست تو بگو با نوشته های بی سر و ته شعر مرا چه کسی تاخت زده است؟ بر این سرزمین نیمه عریان! کدام سوار ِ از اصل افتاده مرا با خودش جابجا کرد و به ناآشنایی رساند اینبار تو بگو از چه بنویسم؟ وقتی ...
یک آهنگ
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 9:18
گاهی اوقات یکهو تصمیم می گیرید آهنگهای قدیمی تان را گوش کنید. دوران دانشجویی تان را مرور کنید. عکس های قدیمی را پشت سر هم ببندید و باز کنید. و دو باره یک آهنگ به یادگار از دوران قدیم گوش کنید. از روزهای گذشته، تنها خوبی ها به یاد می مانند و حتی روزگاران تلخ هم برایتان شیرین می شوند. مگر می توان دل ت...